وجه تسمیۀ برخی از کلمات قرآنی

 

إِسم

برگرفته از «سُمُو» بر وزن «غُلوّ» به معنی رفعت و بلند مرتبه بودن آمده است. اصل اين واژه «سَمَوَ» می باشد و جمع آن «اسماء» آمده است. برخی آن را از«سِمَه» و از ريشه «وَسْم» به مفهوم «نشان و علامت نهادن» گرفته اند.

 

اَللّه

نام ويژۀ خدا و جامع ترين نام اوست؛ و در مورد اصل آن، دو وجه از «سيبويه» ذكر شده است:

نخست اينكه «إله» بر وزن «فِعال» بوده كه حرف اوّل آن حذف و الف و لام جانشين آن شده است.

ديگر اينكه «لاه» بر وزن «فعل» بوده كه الف و لامِ تعظيم بر سر آن در آمده و «اللّه» شده است.

در اين مورد كه واژۀ مقدّس «اللّه» جامد است يا مشتق، برخی آن را مشتق و برخی غير مشتق اعلام كرده اند. كسانی كه آن را مشتق دانسته اند، در بارۀ اصل آن، وجوهی بيان كرده اند؛ برای نمونه:

1. عدّه ای بر اين باورند كه اين واژه از «الوهيّت» به معنی «پرستش» گرفته شده است؛ كه با توجّه به اين نظر، در مفهوم «اللّه» می توان گفت: «ذات يگانه ای است كه شايستۀ پرستش است».

2. پاره ای آن را مشتق از «وَلَهَ» به مفهوم «تَحَيَّرَ» می دانند؛ كه مطابق اين نظر، خدای يكتا ، ذات بی همتايی است كه خردها در شكوه و عظمت او سرگردان می شود.

3. گروهی آن را از «اَلَهْتُ» به معنی «گريه كردم» گرفته اند؛ كه بر اين باور، خدای يكتا ذات بی همانندی است كه تمامی پديده ها و انسانها، هنگام نياز ، به سوی او ناله و فزع می كنند.

4. دسته ای آن را مشتق از «اَلَهْتُ إلَيْهِ» به معنای «به سوی او آرامش يافتم» می دانند؛ كه در اين صورت، معنی «اللّه» اين می شود كه «دلها تنها با ياد او آرام می گيرد».

5. و دسته ای آن را از «لاَهَ» به مفهوم «پوشيده شد» گرفته اند؛ كه بنابر اين نظر، «اللّه»  ذات  بی  همتايی  است  كه  از پندارها و انديشه ها پوشيده است و تنها با دلايل و نشانه های روشن، آشكار و شناخت او ممكن می شود.

 

شَيْطان

در مورد هر موجود سركش و حق ستيزی ـ خواه انسان، يا حيوان و يا جنّ ـ  به كار می رود؛ به همين جهت در قرآن شريف آمده است كه: « وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوّاً شَياطينَ الْاِنْسِ وَالْجِنِّ يوحي بَعْضُهُمْ إلي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُروراً»(انعام ـ 112) و بدين سان شيطانهای «انس» و «جِنّ» را دشمن هر پيامبری قرار داديم؛ آنها برای فريب، سخنان آراسته را به يكديگر القا می كنند.

برخی، شيطان را بر وزن «فَيْعال» و مأخوذ از «شَطْن» به معنی «دور شدن» دانسته اند؛ و برخی ديگر آن را بر وزن «فَعْلان» و از فعل «شاطَ» به مفهوم «باطل شد» گرفته اند.

به نظر می رسد كه ديدگاه نخست صحيح است؛ چرا كه در فرهنگ عرب، «شاطِنَ» به معنی «سركش و نا فرمان» آمده است: «اَيّما شاطِنَ عَصاهُ عَكاهُ» «او، هر گردنكشی را كه نافرمانی او كند، در غل و زنجير می كشد و به زندان می افكند.

 

ناس

با «بشر» و «انسان» مترادف است. اصل آن، از «أُناس» و «انس» گرفته شده، و بر اثر كثرت استعمال، همزۀ آن حذف شده است.

بعضی معتقدند كه اصل اين واژه «نُوس» به معنی حركت، و مصغّر آن «نُوَيْس» است؛ و برخی آن را از «انس» به معنی «ظهور» گرفته اند.

به هرحال، واژة «ناس» جمع است و مفرد آن «انسان» است.

 

 

حَمْد

به معنی ستودن آمده است. اين واژه با واژة «مدح» و «ستايش» معنا و مفهومی نزديك دارد.

در ستايش مقرّر نشده است كه بايد در برابر نعمت سپاسگزار شد؛ امّا شكر و سپاس تنها در برابر نعمت و نيكی قرار دارد.

 

سَماء

آسمان نيلگون را بدان جهت كه از زمين بالاتر  است، آسمان گفته اند. در فرهنگ عرب، هر چيزی كه بالاتر و بلندتر از آن است، «سماء» می گويند.

 

ماء

آب، اصل آن «مَوْه»، جمع آن «اَمْواه» و «مِياه» و تصغير آن «مُوَيْه» آمده است.

 

جَنّات

جمع «جنّت» به معنی «باغ» آمده است، و منظور از آن، درختان و ميوه های باغ است، نه زمين آن؛ همان گونه كه قرآن می فرمايد: از زير درختان آن، نهرها جاری است؛ در اينجا نيز مقصود اين است كه آب در زير درختان جريان دارد، نه زير زمين.

واژة «جنّت» از «جَنَّ» به معنی «نهان و مخفی شد» گرفته شده است؛ و «جِنّ» را هم بدان جهت «جنّ» می گويند كه از ديدگان نهان است. واژه های «جُنون» و «جَنين» نيز كه به معنی «ديوانگی» و «كودك داخِل رحم» آمده، از همين مادّه گرفته شده است، و بدان دليل آنها را به اين نام خوانده اند كه هردو از نظرها پنهانند؛ چرا كه نه ديوانگی ظاهر است و نه جنين كه در داخل رحم قرار دارد. باغ را هم بدان جهت «جنّت» گفته اند كه انبوه درختان آن زمين را می پوشاند.

برخی گفته اند باغ انگور را «فردوس» می نامند؛ و «جنّت» به باغی گفته می شود كه پوشيده از درختان خرما باشد.

 

سَبْع

اين واژه به معنی «هفت» آمده است؛ و واژة «سَبُع» نيز كه به درّندگان گفته می شود، از همين مادّه برگرفته شده است. علّت به كارگيری اين واژه در مورد آنها، اين است كه قدرت حيوان درّنده، بيشتر از حيوانات ديگر و گويی چند برابر يا هفت برابر آنها است.

 

شَجَرَه

به آنچه بر روي ساقه است، از جمله به درخت گفته می شود. جمع اين واژه «اَشْجار» و «شَجَرات» است. و به بگو و مگو و كشمكش در ميان مردم نيز بدان جهت «تَشاجُرْ» می گويند كه بسان شاخه های درخت، جدايی مردم از يكديگر را نشان می دهد.

 

كَلِمات

جمع «كلمه» و ريشة آن «كَلْم» به معنی زخم است؛ و همان گونه كه زخم اثری است نشانگر وارد آورندۀ زخم، كلمه يا كلام نيز اثری است كه بر معنا و مفهوم مورد نظر گويندۀ آن دلالت می كند.

 

إِبْن

اين واژه به معنی «پسر» آمده، و با واژه هايی چون «وَلَد»، « نَسْل» و «ذرّيه»، با اندك تفاوتی هم معناست، جز اينكه واژۀ «إبن» تنها در مورد پسر به كار می رود، جز اينكه واژة «إبن» تنها در مورد پسر به كار می رود، امّا «وَلَد» هم برای پسر و هم برای دختر؛ و به مجموع آنان «ذرّيه» يا نسل می گويند.

واژۀ «إبن» از ريشۀ «بَناء» به معنی «قرار دادن چيزی بر پايه و اصل آن» برگرفته شده است، و از آنجايی كه «پدر»، پايه و اساس است و پسر، شاخه و فرعی كه بر روی آن روييده، به او «إبن» گفته می شود.

 

 

إسْرائيل

واژه ای عبری و نام «يعقوب» نوادۀ ابراهيم خليل (ع) است. عدّه ای معتقدند كه اين كلمه از دو بخش تشكيل شده است: «إسْر» به معنی بنده، و «ئيل» به معنی خدا، و هنگامی كه هر دو در كنار هم قرار می گيرند، معادل واژۀ «عبد اللّه» را می سازند.

 

آل

با «أهل» به يك معنا و از يك ريشه اند؛ زيرا مصغّر «آل»، «أُهَيْل» است. أمّا برخی واژۀ «آل» را مستقل دانسته و معتقدند كه واژۀ «أهل»، معنی گسترده تری دارد، به همين جهت است كه می گوييم: أهل شهر، اهل روستا و ... ؛ ولی «آل» به خاندان و در نهايت به فاميل گفته می شود.

 

فرعون

نام و عنوان عمومی شاهان مصر بوده، همان گونه كه «قيصر» و «كسری» و «خاقان» و «تُبَّع» به ترتيب عناوين شاهان روم، ايران، ترك و يمن بوده است.

 

موسی

اين واژه از دو لغت عبری «مو» به معنی «آب» و «سی» به معنی «درخت» تشكيل شده؛ و وجه تسميۀ آن اين است كه صندوق يا كشتی كوچك و بدون ناخدايی كه موسی (ع) در آن قرار داشت، در نزديكی درخت و بر روی آب نيل يافت شد.

 

بارِئ

اين واژه به معنی «آفريننده» آمده است؛ و تفاوت آن با «خالق» اين است كه «بارِئ» پديد آورندۀ پديده ها از نيستی به جهان هستی است، امّا «خالق» حال به حال و دگرگون سازندۀ آنهاست. به فرد بيماری كه از آفت بيماری نجات يابد نيز «بُرِءَ» و «بارئ» گفته مي شود.

 

غَمام

به ابری می گويند كه آسمان را می پوشاند؛ و به يك قطعۀ آن «غَمامه» گفته می شود. اين واژه در مورد ابرهای سپيد هم به كار می رود؛ و به همين تناسب، به اندوهی كه گسترۀ دل را می پوشاند، «غُمّه» و «غم» می گويند.

 

مصر

«بريدن يا فاصله افكندن ميان دو چيز» است؛ و از آنجا كه شهر يا ساختمانهای آن از دشت و صحراها جدا می شوند، به شهر «مصر» گفته می شود.

 

سَبْت

در لغت به معنی «شنبه»، و در اصطلاح به معنی «دست كشيدن از كار» است؛ و چون يهوديان در روز شنبه دست از كار می كشيدند، اين روز تعطيل عمومی يهود شناخته شد.

برخی نيز گفته اند: «سَبْت» به معنی «آسايش و راحتی» است؛ مانند: «وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاٌ» نَبَأ/10

و از آنجا كه يهود در روز شنبه به آرامش و آسايش می پرداختند، اين روز را به اين نام خواندند.

 

قُدس

در مورد اين واژه مفسّران نظرهای متفاوتی ارائه كرده اند:

1. عدّه ای آن را به معنی «طهارت و پاكيزگی»گرفته اند.

2. بعضي آن را «بركت» معنا كرده اند.

3. و برخی آن را از نام های بلند و پر شكوه و مقدّس خدا دانسته اند.

 

بديع

به معنی ابداع كننده و پديد آورندۀ بدون سابقه و نمونۀ قبلی آمده است. اين واژه از ريشۀ «بدْع» برگرفته شده است.

 

مناسِك

اين واژه، هم در پرستش و پرستيدن به كار می رود، و هم در شيوۀ پرستش و هم در مورد پرستشگاه.

 

 

صبغة اللّه

از «صَبْغ» به معنی «رنگ آميزی» است؛ و اين، بدان دليل است كه نصارا نوزادان خود را در آبی ويژه شستشو می دادند و بدان فخر می فروختند؛ كه قرآن فرمود: نگارگری و رنگ آميزی خدا كه همان ارزانی داشتن فطرت خداخواهانه است، بهتر و برتر است.

 

حجّ

در فرهنگ عرب، به معنی آهنگ و قصدی است كه مكرّر صورت می گيرد و در اصطلاح دينی عبارت است از عزم كعبه كردن برای انجام دادن مناسك و آداب خاصّی چون: احرام، طواف بر گرد بيت اللّه، سعی ميان صفا و مروه، وقوف در عرفات و ...

 

شَهْر

اين واژه به معنی «ماه» و جمع آن «شُهور» و «أَشْهُر» آمده است. مفهوم اين واژه در اصل «آشكار شدن» است و بدان جهت كه هر يك از ماههای قمری با ظهور هلال پديدار می شود، به آن شهر يا ماه می گويند.

 

رَمَضان

در اصل از واژه «رَمَضَ» به معنی شدّت تابش بر ريگها گرفته شده است؛ امّا در اينكه چرا به اين ماه «رمضان» می گويند، ديدگاهها متفاوت است:

1. عادت امّت عرب اين بود كه اسامی زمانها و مكانها را با توجّه به ويژگی های آنها بر می گزيد؛ و چون ايّام «روزه» مصادف با تابستان و شدّت تابش خورشيد بر ريگها بود، به «رمضان» نامگذاری شد.

2. برخی بر آنند كه «رمضان»، يكی از نامهای الهی است و از آنجا كه ماه روزه، بسيار پر شرافت و پر فضيلت است، به اين نام خوانده شده است.

3. و بعضی ديگر معتقدند كه ماه روزه را بدان جهت ماه رمضان گفته اند كه روزه داری اين ماه، گناهان را می سوزاند؛ و «رَمْض» به معنی سوزاندن است.

 

أَلْباب

جمع «لُبّ» به معنی «خرد» است؛ و بدان دليل كه خرد، برترين نعمت پروردگار به انسان است، آن را «لُبّ» يا مغز و خرد می گويند.

 

عَرَفات

اسم منطقۀ خاصّی در نزديكی مكّه است كه در روز «عرفه»، وقوف در آنجا، از آداب حجّ است. در مورد تناسب نامگذاری آن، ديدگاه ها متفاوت است:

1. از امير مؤمنان علی (عليه السّلام) آورده اند كه بدان دليل اين مكان را «عرفات» نام نهاده اند كه ابراهيم (عليه السّلام) هر آنچه را كه در وصف آن گفته اند، در اينجا و در اين روز، همه را دريافت و شناخت.

2. بعضی ديگر در علّت نامگذاری اين مكان به عرفات گفته اند: در اينجا بود كه آدم و حوّا، پدر و مادر نخستين انسان، با يكديگر آشنا شدند.

3. برخی نيز ارتفاع اين نقطه را دليل نامگذاری آن دانسته اند.

4. عدّه ای معتقدند بعد از آنكه فرشتۀ وحی، آداب حجّ را در اين مكان به ابراهيم (عليه السّلام) آموخت، او گفت: «عَرَفْتُ»؛ و علّت نام نهادن «عرفات» نيز از همين جا است.

5. پاره ای نيز می گويند: ابراهيم (عليه السّلام) در شب هشتم ماه ذيحجّه، آن خواب معروف را ديد كه طبق آن بايد پسرش را قربانی می كرد؛ و هنگامی كه از خواب بيدار شد، تمامی طول روز را در اين انديشه بود كه آيا خواب او وحی بوده است يا نه؟ و هم از اين رو، روز هشتم، روز «تَرْوِيَه» يا روز ترديد و انديشه ناميده شد.

ابراهيم (عليه السّلام) شب نهم، بار ديگر همان خواب را ديد و همان پيام را دريافت؛ پس به اين نتيجه رسيد كه خواب او نوعی وحی الهی است؛ و به سبب اين دريافت درست، آنجا «عرفه» ناميده شد.

6. همچنين بر اساس روايتی، بدان دليل اين مكان خاصّ «عرفات» ناميده شد كه حضرت آدم (عليه السّلام) به ياری فرشتۀ وحی، در اين سرزمين به گناه و لغزش خود اعتراف كرد و از پروردگار آمرزش خواست و آداب حجّ را فرا گرفت.

 

 

بر گرفته از: شرح واژه های قرآن در ترجمه تفسير عظيم مجمع البيان

به قلم علی كَرَمی فريدنی